نیمه ی ماه امید ( دکلمه )

  • تاریخ ایجاد: چهارشنبه, 08 ارديبهشت 1395
  • تعداد بازدید: 15859
نیمه ی ماه امید ( دکلمه )

قصه ی غم
72
از كجا گويم برايت غصه را ؟!
يا چه سان آرام سازم شعله را ؟!....
از نوای سوزناک قصه گو
مرغ شب در جای خود آرام شد.
لحظه ها سرد وغريب
در تن شب مي دويد
موج، اما بي قرار
از صبوری بي نصيب:
هر زمان بيتاب، دائم بي شكيب
گاه در دريا غنوده گاه بر ساحل فتاده
قصه ای مي گفت هم از غصه ها:
ماجرای روزها، هم سرنوشت خوب فردا در طلوع روزهای شادماني ،
ماسه های سرد ساحل را،
سكوت خفته در شب را:
ساليان پيش، بيش از ساليان
آن زماني كه كنار رود بودم،
آمده از چشمه سار كوچكي در جويباری،
مانده اندر بركه ای و ريخته از آبشاری،
قصه مي گفت از برای ما نسيم،
ديده بود او قطره ها اشك را بر گونه ها،
ديده بود او جاری غم را برون چهره ها،
دشته ها خشك و خموش،
سينه ها پر از خروش،
نای خالي از سروش،
پاكي اما مرده بود، شادماني رفته بود،
چهره ها افسرده بود،
خانه غم بود قلب قلبها،
خار اندر چشم بود،
استخوان درحلق،
دشنه اندر سينه بود،
چشمه ها خونرنگ بود،
آرزوها مرده بود،
چهره زرد قناری،
كنج زندان و قفس،
بوی خون مي آمد،
از هر ناله اش،
دردمندی و بينوا.
برگهای شاخسار زندگي،
ريشه تنها درختِ مانده در طوفان،
خسته و افسرده ودلمرده بود،
قصه ی غم
72
زورق آمال انسانها شكسته،
طوطي غمگين و خسته،
بال بسته، كنج يك زندان نشسته،
گرد غم بر روی گلدانها نشسته،
نور دانش شب چراغ زندگي خاموش، – –
جهل اما در تكاپو، هر كجا مي تاخت،
سكه رايج، ستم ها بود،
قوت مردم، خون دل ها بود،
قصه را كوتاه خواهم، بد زماني بود.
اما آن كه بالا بود،
حق تعالي، آن علي عالي آعلي
از حريم عرش خود،
از رحمت بي منتهای خويش،
مخزن اسرار عالم غيب مكنونش- -
فرود آورد يك نور خدايي را
دو باره سرسرای اين زمين را
فرش شادی كرد،
و شادی موج زد در خنده هر گل،
بهار خرمي ، بعد از خزان دير پا آمد،
و فوجي از ملك، شادی كنان
خاک زمين را بوسه ها دادند.
و آمد آن كه چون آيد،
فغان غصه برخيزد. مدار غم فرو ريزد، خزان از صحنه بگريزد،
و بگريزند ديوان و ددان از صحنه گيتي،
و از مشرق بجز نور و بجز پاكي نمي تابد.
فضای زندگي زيباست،
تنفس در هوای پاكي و تقواست.
ترنم از سروش عرش يعني كلام الله است.
خدايا، جاودان دارش!
تو فرزند شقايق های سرخ دشت پاكي را،
نگاهش دار از هر افت و زشتي،
نگاهش دار از هر چشم زخم شوم چشمان ديار كفرو پستي ها،
همانهايي كه دشنه زير جامه،
در كمين كشتنش بودند،
خدايا ميوه زيبای عترت را،
گل زيبای نرگس را،
ز تيغ شوم جلادان، نگه دارش.
امام پاكي و تقوی،
امير پرفروغ دشت انسانها،
ولي الله، هادی، مهتدی، مهدی
قصه ی غم
72
و قائم، نور، باب الله، رباني آياته
و وعدالله، نجم زاهر، سيف شاهر، نور باهر، و ترموتور،
كاشف البلوی، معز المومنين، مذل الكافرين،
آن صاحب عصر و زمان، آن داعي الله
كريم از خاندان با كرامت را، نگاهش دار.
و باش از بهر او حافظ، ولي، مولا و ياور،
تا كه برخيزد و بردارد بساط كفر و زشتي را.
خدايا!
در نمارش، در سجودش، در ركوعش، در قنوتش، در قيامش، در قعودش، ذكر و تسبيحش، نگاهش كن.
همان عابد،
مصلي در مصلای زمين،
ذاكر به ذكر تو،
كه خود ذكر است، ذكر جامع رحمان.
چو بنشيند، ترا خواند،
چو برخيزد، ترا خواند،
و دستش را بسوی اسمان گيرد، دعا خواند.
ملايك از شعف، پرپر زنان گردش همي چرخند.
خدای، اين وی توست!
و برتر بنده ات در صحنه گيتي!
خدايا، سجده است اكنون!
خدايا جايگاهش بين!
بحق سجده های او، بحق آن نيايش ها،
بحق ذكرو تسبيحش،
بحق آن قنوت جاوداني،
آن قيام و آن قعود و آن تشهدها،
دعايش را اجابت كن.
قيامش را فراهم كن،
قيامش را محقق كن.
كه دلهامان به صد فرياد و خواهش،
روز و شب او را كند، فرياد،
و دشت سينه مان جزاو نمي خواهد،
كس را غير او اينجا نمي بيند،
كه او مولای انسانهاست،
كه او يكتاست، چون ذات خدايي خالقش- -
يكتا و بي همتاست.
خداوندا! عزيزا، مهربانا! خالقا! پروردگارا،
حق پيغمبر، حق زهرا، حق پاكان، حق حيدر،
دعايش را اجابت كن،
ظهورش را فراهم كن،
قيامش را محقق كن. "آمين"




سلام ای حجت یزدان؛ سلام ای داور ایمان؛ سلام ای سَروَرِ خوبان؛ سلام ای آیتِ رحمان؛
سلام از جان اَدا کردم؛ امید دل بیان کردم؛ کَرَم کرده جوابم ده؛ گدائی را نما احسان.
شبی پرسیدم از بابا؛ چرا کوتاه دست ما؛ شده از دامن مولا؟؛
جوابم داد با صد آه؛
که از ترس ستمکاران شده غائب؛ وگرنه پنج سالِ اوّل عمرش؛ حیاتی آشکارا داشت؛
به او گفتم : پدر! حفظ امام عصر؛ برای قادرِ یکتا که مشکل نیست!
پاسخ داد: آری؛ هیچ کاری نیست مشکل بهر او؛ لیکن به حکمت می‌کند هر کار!
شنیدم عالمی می‌گفت: حکمت‌های بسیاری است در غیبت؛
یکی حفظ امام از شرّ دشمن؛ دیگری آزادیش از بیعت حکّام ظالم؛ سومی هم امتحان دوستانش؛
نیز حکمتهای دیگر؛ نیست از بهر بیان اکنون مجالش!
بعد اینسان گفت: در تاریخ؛ دو غیبت آمده بهر امام عصر؛ یکی کوتاه مدت؛
دوّمی بسیار طولانی…؛
زمان غیبت اوّل؛ که نامش (غیبت صغری) است؛ حدود ۶۹ سال؛ از مکانش باخبر بودند یارانش؛
شرفیاب حضورش گاه می‌گشتند؛ با دیدار رخسارش؛ غم از دل پاک می‌کردند؛
از فیض کلامش؛ بهره می‌بردند؛ نبود او آشکار اما؛ میسّر بود دیدارش!
پس از آن؛ غیبت کبری پدید آمد؛ که پایانش نداند کس مگر الله؛
به او گفتم پدر؛ آیا کسی می‌داند اکنون خانۀ او را؟ نگاهش را گرفت از من؛ و فهمیدم؛
نمی‌خواهد ببینم اشک چشمش را!

سپس آهی کشید از دل؛ و با اندوه بسیاری چنین فرمود:
فقط یک تن؛ که او هم خادم مولاست؛ زِ جا جَستم و گفتم: می‌شناسیدش؟!
پدر جان می‌شناسیدش؟!
سرش را بُرد بالا؛ ساکت و خاموش؛
دو دستش را گرفتم با دو دست خویش؛ و حس کردم؛ تن بابا بسی آرام می‌لرزد!
و وقتی اشکهایش؛ قطره قطره؛ بر سَرم افتاد؛ دانستم که می‌گرید!
برایم دیدن اشک پدر بسیار مشکل بود؛ توان دادم زکف ناگاه؛ و اشک از دیده‌ام بارید؛
پدر با اشک چشمش پاسخم راداد؛ بشنو حرفهای‌اشکهایش را!:
نمی‌دانم که خادم کیست؛
نشانی نزدم از او نیست؛
فهمیدم که بابا؛‌ جستجو بسیار کرده؛ هر دری را دَر زده؛ از هر کسی پرسیده؛
تا شاید بیابد خانه‌ات را؛ اما صد هزار افسوس؛ تلاشش بی‌ثمر مانده؛ و پایش خسته از رفتن؛ کنار راه جا مانده!
من و بابا دو همدردیم؛ و درد ما فراق توست؛ ندارد هیچ داروئی چنین دردی؛ مگر دیدار؛
کَرَم کن؛ مرهمی بر درد ما بگذار…
امام عصر؛ ای موعود ادیان الهی؛ ای امید مؤمنان؛ ای دادگر؛ ای آخرین خورشید حق؛
من دوستت دارم؛ و هر لحظه؛ تقاضا می‌کنم؛ وقت ظهورت را؛
قنوت هر نمازم؛ وقت هر راز و نیازم؛ هر دعا؛ هر خواهشم؛ هر آرزویم؛ یادگاه توست.
ندارد دل دگر طاقت؛ جدایی را تو پایان ده؛ خرابی‌ها تو سامان ده؛

 و اشک چشمهای منتظر را          اشک شادی کن








 
دوست عزیز ؛
چنانچه از بسته ی تبلیغی پیش رو رضایت داشته اید ، خوشحال می شویم که ایده های خود را در این زمینه با ما به اشتراک بگذارید.
ایده های خود را می توانید از طریق این لینک برای ما ارسال نمایید .

نظر دهید

شما به عنوان مهمان نظر ارسال میکنید.