چه زود در نای تفتیدهی این بیابان دفن کردیم هر آنچه پیمان بود. چه زود در تاریکی خاطرهها خاطرت به دام یادهای عنکبوت لانمان افتاد. دیگر انگار در هیاهوی طوفان غربت، صدای رعد هم از هوش رفته است. آشوب ظلم و هراس نغمه از هَزار برده است. وای بر ما، وای بر ما چه زود گرمای دست تو را به زمستان فروختیم! کاش خورشید آن روز نقاب از چهرههامان نمیربود. کاش هیچگاه نگاههای آسمانی تو در چشمهای کوچک ما لانه نمیکرد. کجا بودیم؟! کجا هستیم؟!
دیگر امروز نای خستهی تاریخ تو را بیصدا میخواند. دیگر آنها که از تو میگفتند بریده زبان و بی دست و پای به خون نشستند و چوبههای دار را زینت آویختند؛ آنها که نام تو را با وضوی اشک بردند و عهد تو را با تمام دل بستند. آنها که نه ماییم. مایی که نه وفا دانستیم و نه عشق آموختیم. مایی که نه شور داشتیم و نه مهر ورزیدیدم. مایی که تو را...
اما... اما بدان هنوز در کوچه کوچههای شهر در لا به لای خلوت دل آهنگ نام توست. کاش میشد دوباره غدیر بروید. کاش میشد این بار به پای تو بریزم تمام وجودم را. من تو را پژمردم. مولای من دریا دریا آهت را به چاه ریختی و قطره قطره زهر در گلو... میدانم، میدانم که گسستم از تو... میدانم چه روز و شبهایی که بر تو گذشت... انگاربه تصویر میکشد زمان خود را. دانه دانههای شرم بر پیشانی سردم سرکوب هزار ساله میزند. لحظه لحظهی خاموشم قرین فریاد «هل من ناصر ینصرنی» است. کاش میشد دوباره غدیر بروید.