بسم الله الرحمن الرحیم
نمایشنامه قصه گوی تاریخ
ویژه کودکان و نوجوانان
بچهها سلام، عزیزان سلام (منتظر سلام بچهها میشود) ببینم بچهها منو میشناسین؟ فکر نمیکنم. آخه اینقدر این روزِگار منو پیر کرده که خودم هم خودمو نمیشناسم. (میخندد و بعد از کمی مکث میگوید) بچهها تا حالا مسافرت رفتین؟ دیدید بیرون شهر، وسط کوه و درّه و تپّه و خار و خاشاک، یه جادّهی مستقیم کشیدن، هر چی کوه و تپّه و مانع بوده، صاف کردن؟ خارها رو کندن، بعد آسفالت روش ریختن تا پستی و بلندی نداشته باشه، ها؟ خُب حالا فکر کنین یه ماشین شیک و تمیز داره توی این جادّه میره تا به مقصدش برسه، یک دفعه چند نفر بیان و جلوش رو بگیرن و اون رو هُل بِدَن تو بیابون و بگن که باید از این راه بری. ماشین بیچاره هم باید بره دیگه، چون چاره نداره، جادّه رو هم که بستهاند. هی توُ بیابون میره، میافته تو چاله زخمی میشه، بلند میشه، دوباره میره توُ خارها، باز میخوره به کوه، لِه میشه، خلاصه دیگه اون ماشین شیک و قشنگ، ابوطیّاره میشه! مثل من لِه و لَوَرده میشه. آره ننه، قصّهی من هم این طوریه؛ من عمرم خیلی زیاده ولی اگه مردم میذاشتند از همون اوّل توُ همون مسیر مستقیم و صافی که خدا برام خواسته بود حرکت کنم، اینقدر لِه و لَوَرده نمیشدم. حالا شما فکر میکنید که اسم من چی باشه؟ (صبر میکند تا بچهها نظر بدهند) بچهها (با خنده) اسم من پیر تاریخه، اسم من پیرزن تاریخه .
.....
(جهت دریافت متن کامل نمایشنامه به قسمت دانلود مراجعه نمائید )
مخاطب | کودک و نوجوان |
دریافت فایل | |
|