ورود به سایت
 
    
ثبت نام


بازدید:
312

کد 1-15-17

تاریخ تولد

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿... وَ بِالْوالِدَينِ اِحْساناً... ﴾

تاريخ تولد

هجده­ساله بودم و در اوج جواني؛

آزمون سراسري موسوم به كنكور را هم داده بودم و در انتظار اعلام نتايج دقيقه­شماري مي­كردم؛

پدرم به اقوام وعده داده بود كه در صورت قبوليِ من، سورِ مفصّلي برپا كند.

... بالاخره انتظار به پايان رسيد و نتيجه همان دل­خواهِ پدرم بود:

با رتبه­ي بسيار عالي، در همان انتخابِ رشته­ي اولم، در بهترين دانشگاهِ شهر پذيرفته شدم. جشنِ مفصّل فارغ التحصيلي در دبيرستان برپا شد و به نفرات اول، هدايايي تقديم شد... به من هم يك ساعت مچي دادند.

اما روي ديگر سكه:

پدرم همان شبِ جشن در بيمارستان بود؛

خوب به خاطر دارم

آن روز را كه به بيمارستان رفتم و نگاه مظلومانه­ي پدرم را كه با شادي و غم هم­راه بود؛

شادي از قبوليِ من و غمِ بيماريِ خودش؛ سكته­ي قلبي!

از قبولي­ام گفتم و ساعت مچي را نشانش دادم؛ غنچه­ي لب­خندي به لبانش شكوفه كرد؛

غنچه­اي از پيوند غم و شادي.

نگاهي به ساعتم انداخت و تنها يك جمله­ي كوتاه گفت: مراقب مادرت باش!

آن روز جمعه بود؛ جمعه­اي فراموش نشدني براي خانواده­ي ما.

من به خانه برگشتم. غم سنگيني دلم را مي فشرد و من دليل آن را نمي­دانستم.

... اما به زودي معلوم شد. انگار يك­باره خانه را بر سرمان خراب كردند.

اقوامي كه شايد سالي يك­بار هم به ديدنمان نمي­آمدند،

آن شب آمدند و تلخ­ترين خبر را در گوشمان سرودند...

آن شب پدرم را از دست داده بودم.

... روزها مي­گذشت و ما...

در خانه، جاي خاليِ پدر را بيش­تر احساس مي­كرديم.

تازه فهميده بوديم كه چه پشتيباني را از دست داده­ايم! غمِ داغ برادر را برادرمرده مي­داند.

پدر يعني حامي؛ پدر يعني دل­سوز؛

پدر يعني نگهبان؛ يعني چتر...

و در اين ميان، نگاه هاي ترحم آميز اقوام، بيشتر خُردمان مي­كرد.

... روزها سپري مي شد و من به دانشگاه مي­رفتم.

از غمِ هجرانِ پدر شايد كمي رهيده بودم؛

اما فكري در سرم افتاده بود كه خيلي آزارم مي­داد:

من خيلي در حق پدرم كوتاهي كرده بودم؛ به بهانه ي درس خواندن و كنكور، به حرف­هايش زياد اعتنا نمي­كردم و دستورهايش را عملي نمي­نمودم.

راستش در اين اواخر يادم هست كه از من رنجيده خاطر بود. غرورِ جواني و مستيِ شباب پرده روي عقلم افكنده بود و من به پدرم، به عزيزم، به همه­ي جانم، بي­توجهي مي­كردم.

اكنون من مانده بودم و عذابِ وجدان.

«اي­كاش» ها امانم را بريده بود:

اي­كاش تا زنده بود، دستش را مي­گرفتم و مي­بوسيدم؛

اي­كاش خجالت نمي­كشيدم و مي­گفتم: بابا دوستت دارم؛

اي­كاش به هر نحوي شده او را از خودم راضي مي­كردم...

و اي­كاش...

البته دستش را كه نه، اما صورتش را بوسيده بودم؛ ولي تنها در دوران كودكي­ام،

و شايد يك بار هم آن روز كه صورتش را بر روي خاك نهادند. حالا من مانده بودم و عذابِ وجدانِ عمل نكردن به اين آيه­ي قرآن:

﴿ وَ بِالْوالدِيَنِ اِحْساناً.﴾[1]

اين فكرها، آيينه­ي دِقّم شده بود تا مدّت ها...

تا اين كه در دانشگاه با يك دوست آشنا شدم.

دوست كه چه بگويم! عزيزتر از جان، دل­سوز و بامحبت.

آشنايي با اين دوست، نقطه­ي تحول زندگي­ام بود.

او افقي تازه از آيه­ي ﴿ وَ بِالْوالدِيَنِ اِحْساناً ﴾ را به من نشان داد؛ او راهي براي جبران ِمحبتِ ناكرده به پدرم، باز كرد و به من فهماند كه پدر حقيقي­ام كيست؟

كلام رسول خدا - كه دورد خدا بر او و خاندانش باد- را بر من خواند كه فرموده­اند:

« من و علي دو پدر اين امت هستيم و قطعاً حق ما بر آن­ها بزرگ­تر از حقِ پدرِ نَسَبي بر آن­هاست.»[2]

آري! امامانِ معصوم در هر زمان، پدرِ دل سوزِ امت­اند.[3]

... و اكنون

كه پس از سال­ها آلبوم خاطرات ِگذشته­ام را ورق مي­زنم، به تاريخ تولدم مي­رسم، در بيست سالگي!

همان تاريخ كه پدرِ واقعي­ام را شناختم؛

همان تاريخ كه نامِ زيباي مولايم، حضرت مهدي عليه­السلام زنده­ام كرد

كه تا پيش از آن مرده بودم!

حالا تازه فهميده­ام كه يتيم واقعي كيست؛

« يَتيمٍ انْقَطَعَ عَنْ اِمامِهِ »:« يتيمي كه از امامش دور افتاده »

« وَ لا يَقْدِرُ عَلَي الوُصُولِ اِلَيْهِ »[4]:« و راه ِوصالِ آن بزرگوار را نمي­داند.»

اكنون، بند­بند تنم، ضلع ضلعِ استخوانم، همه­ي عروق و اعصابم، چشم و گوش و دست و پايم،

همه ­و ­همه شاهدند كه:

تو اي پدرِ مهربان! از هنگام تولد دوباره­ام، تو دستم را گرفته­اي.

و بيش از هر پدرِ دل­سوزي، ياري­ام كرده­اي.

تو اي مولاي زمانه! اي حجت زمان! اي امام حاضر! اي پدرِ مهربان!

اي كه بر فرش هاي ما قدم مي­نهي! اي كه در بازارهاي ما آمدوشد مي­كني![5] مرا ببخش كه روزها و شبانگاه زندگانيم را، گاه بي يادِ تو سپري مي­كنم.

معرفت­ام بخش كه بيش­تر به يادت باشم!

محبت­ام ده كه جز تو را در دعايم از خدا طلب نكنم!

اكنون سال­هاست كه بر سرِ مزارِ پدرم مي­روم

و پسر شش ساله­ام را نيز به هم­راه مي­برم.

به ياد مي­آورم آن زمان را كه دستانِ كوچكم در دست پدر بود؛

آن گاه صورت زيباي پدرم را در ذهن به تصوير مي­كشم.

ياد مي­كنم خنده­هايش را، محبت­هايش را، سخنانش را،

و بي­اختيار اشك بر گونه هاي من و پسرم جاري مي­شود.

آن­گاه در نزد قبر پدر دست به دعا برمي­دارم[6] و مي­گويم:

خدايا! تو كمك­ام كن كه به آن آيه­ي قرآن عمل كنم

و پدرِ دل­سوزم، امام زمانم را تنها نگذارم!

اگر پدرِ جسماني­ام از دنيا رفته، پدر حقيقي­ام زنده است.

ياري­ام كن تا زندگيم با ياد ِآن مولا پيوند خورد!

ياري­ام كن تا يتيمان ِواقعي را بيدار سازم كه لااقل متوجّه يتيميِ خود شوند؛

بفهمند پدري دارند كه بايد به سويش حركت كنند؛

ياري­اش كنند و دعايش نمايند...

و تو، پسرم! بدان كه من پدرت نيستم.

پدرِ من هم اين خفته در مزار نيست.

پدر واقعي ِما زنده است؛ زنده­ي زنده.

سخنان ِما را مي­شنود و خواسته­هاي ما را مي­داند.

از اين پس به او رجوع كن و حل مشكلاتت را از او بخواه!

 

تا در گوشم قصه­ي تو،

در چشمم چهره­ي تو،

در سينه­ي من آتش تو پنهان شد.

در لب هايم سوزِ بيان،

در قلبم شورِ نهان،

در ديده­ي من اشك ِروان جوشان شد.



[1]. اسراء(17): 23.

[2]. تفسير كنزالدقائق 2: 65؛ ذيل آيه­ي 83 سوره­ي بقره.

[3]. امام رضا عليه­السلام فرموده اند:« ... اَلاِمامُ الاَنيسُ الرَّفيقُ وَ الوالِدُ الشَّفيقُ...»؛ كافي1: 198، ح1.

[4]. احتجاج طبرسي1: 9 (بخشي از روايت پيامبراكرم صلي­الله­عليه­و­آله).

[5]. در روايت آمده:« يَتَرَدَّدُ بَيْنَهُمْ وَ يَمْشي في اَسْواقِهِمْ وَ يَطَأُ فُرُشَهُمْ وَ لا يَعْرِفُونَهُ »:«(امام زمان عليه­السلام) در بين مردم رفت وآمد مي­كند؛ در بازارهايشان راه مي­رود و بر فرش­هايشان قدم مي­گذارد؛ ولي (مردم) ايشان را نمي­شناسند »؛ غيبت نعماني: 163، ح4.

[6]. حضرت اميرمؤمنان علي عليه­السلام فرمودند:«  زيارت كنيد مردگان را؛ زيرا آن ها خوش­حال مي شوند و حاجت خود را در نزد قبر آن ها از خدا بخواهيد، بعد از آن كه آن­ها را دعا نموديد »؛ كافي 3: 229، ح 10.

مخاطبIcon مخاطب عمومی
دریافت فایلIcon دریافت فایل
17-Tarikh Tavallod.doc(اندازه: 51 Kb | بازدید: 94)

برچسب ها: شیعه و امام

 

 کپي رايت © 1391 مناسبت ها. کلیه حقوق سایت برای مالک آن محفوظ است | طراحي شده توسط شرکت طرح هفت