بسم الله الرحمن الرحیم
از تو می گویم
در این قسمت نمونه هایی از داستانهایی که مرتبط با فضای غدیر و امامت امیرالمؤمنین علی علیه السلام هست را می توانید مشاهده نمائید .
برای دریافت متن کامل داستانها به قسمت انتهایی همین صفحه مراجعه نمائید .
پدر همیشگی برای همگان
وقتی نزدیک ساحل شد قدمهایش را آرام برداشت و کنار آن نشست؛ روی شنهای نرم. تکه چوبی خشکیده برداشت و روی شنها نوشت «من بابایم را می خواهم....»هر موجی که می آمد انگار که نوشته او را به دریا می برد و او دوباره می نوشت؛ تفریح و تسلای غروبهای خسته روزهای تنهائیش، این شده بود که چیزهایی که حتی برای لحظه ای فرصت گفتنش راپیدا نکرده بود و گوش شنوایی و دست توانایی اورا یاری نکرده بود بگوید و دریا هم ببرد تا جاییکه بتواند حس آرامش را با موجهایش برای او بیاورد.....
دلهره های موجه
او آنقدر با عجله تو کوچه های تنگ پر از شیبِ تندِ محله راه می رفت، که متوجه اطرافیانش نمی شد و با سلام و علیکی، در حالی که سرش پائین بود به سرعت به راهش ادامه می داد. وقتی به در خونه رسید به هِن هِن افتاده بود. عرق پیشونیشو پاک کرد و کلون در خونه رو تند و تند به صدا در آورد ، صدای خسته ای از داخل حیات گفت : کیه اومدم......از غدیر تا شهادت
خورشید بر گسترة زمین حاکم بود و نور خود را بر عالمیان تقسیم می کرد. هوا گرم بود و کاروان خسته و تشنه، بعد از تحمل سختيِ بسيار وارد مکه شد.
مکه، ماه ذی الحجه سال 60 هجری.
نور مکه، خانه خدا بر زائران بسان سایه رحمتی می پراکند. در این باران رحمت فاطمه کوچولو با مادر بزرگ مهربانش نصیبه خانم در این کاروان برای زیارت آن خانه بی همتا آمده بودند......توکل
از رشته کوههای البرز سرازیر شدیم با جمعیتی انبوه در پوست خود نمی گنجیدم. آیا به آرزویم رسیدم؟ سالهای سال بود که منتظر این سفر بودم. هر شب و روز پدر و مادرم برایم از این سفر می گفتند. از اقیانوس بیکران، از آزادی، از دنیایی وصف نشدنی، از زندگی جاویدان، در ضمن از سختی راه و پُر پیچ و خم بودن راه هم می گفتند و از طولانی بودن راه. آنها مرا نصیحت می کردند. اگر می خواهی به این اقیانوس بیکران برسی باید مقاوم باشی باید مطیع باشی و صبور......
(برای دریافت متن کامل داستانها به قسمت دانلود مراجعه نمائید )