بسم الله الرحمن الرحیم
چندین شعر را با مضمون امام حسین (ع) و یارانشان در این قسمت ملاحظه فرمائید .
نور خدائی
حسين آئينه نور خدائي است
وجودش عين مصباحالهدايي است
اگر قرآن ناطق مرتضي بود
حسين ايجاز آن در نينوا بود
بخوان اجمال و تفضيل امامان
زخم يک جرعه زن با تشنهکامان
گرين يک جرعه از جام حسين است
نصيبت نور آفاق و شين و عين است
بنازم شور مرکب راندنش را
فراز نيزه قرآن خواندنش را
عبورش را ز خط آتش و خون
حضورش را در اوج هفت گردون
سپرافکندن شب را به پايش
طلوع صبح را در چشمهايش
غبار سم اسبش چون که خيزد
به مستي سرمه در چشم تو ريزد
شهامت شرح قاموس حسين است
شجاعت آستان بوس حسين است
نام شاعر: نادر بختیاری
سر کوی تو
ز بس در گلو عقده دارد دلم
به زانوي غم سر گذارد دلم
چنان داغدار توام روز و شب
که خونابه از ديده بارد دلم
تو را اي خدايي ترين آرزو
به دست خدا ميسپارد دلم
تو رفتي ولي ياد تو ماندني است
پس از تو چنين مينگارد دلم
اسيرم اسير غم عشق تو
سر کوي تو خانه دارد دلم
عباس براتی پور
خیمه های سوخته :
ماند خاکستر بجا از خيمههاي سوخته
سبز شد بانگ عزا از خيمههاي سوخته
ميرود تا آسمان همراه بانگ يا حسين
شعله شور و نوا از خيمههاي سوخته
آب آب کودکان تشنه در ظهر عطش
رفته تا عرش خدا از خيمههاي سوخته
از سفير تير صيادان غزالان حرم
در بيابان شد رها از خيمههاي سوخته
در شرار آتش بيداد روئيد از جگر
شيون آل عبا از خيمههاي سوخته
درغبار آتش و اندوه ميآمد برون
سروهاي سر جدا از خيمههاي سوخته
نالهها ميداد سر بيمار دشت کربلا
نالههايي جانگزا از خيمههاي سوخته
کس در آن وادي غم جز زينب محزون نبود
تا برون آرد و را از خيمههاي سوخته
از ميان شعلههاي مرگ چون آيد برون
اهل بيت مصطفي از خيمههاي سوخته
ميتراود عطر مظلوميت خون خدا
تا ابد در کربلا از خيمههاي سوخته
عباس براتی پور
عشق:
عشق يعني کوچه کوچه انتظار
رؤيت خورشيد در باغ بهار
عشق يعني با جنون تا اوجها
رفتن از ساحل به بام موجها
عشق يعني يک تغزل شعر ناب
مثنويهاي خداي آفتاب
عشق يعني سوختن با شعلهها
سبز گشتن در شکوه قلهها
عشق يعني هاي هاي اشکها
در فرات بيوفا با مشکها
دستافشان رقص سرخي واژگون
سعي در محراب با قانون خون
گفتمان مادران داغدار
حسرت ديدار گلها در بهار
يک نماد از قصه جام شراب
رويکردي سبز در تفسير آب
عشق يعني يک شهود بيکران
سينهاي با وسعت هفت آسمان
در حضور آن فروغ تابناک
سر تاويل شفق در جام تاک
پايکوبي بر فراز دارها
يک غزل با ميثم تمارها
يا قنوتي هم صداي آبها
در نماز صبح با مهتابها
عشق يعني کهکشان در کهکشان
چشم اميدي به سوي بينشان
عشق يعني در فضاي رازها
خلسهاي جاويد با پروازها
عشق يعني بيکران نورها
با شقايقها ميان هورها
طور سينين حيرتي بيانتها
شعر شبنم در گلستان خدا
اشک غم در حسرت ديدارها
همدلي تا صبح با تبدارها
عشق يعني يک سرود جاودان
رقص گلها حيرت پروانگان
عشق يعني زينبي تا اوجها
ناخدايي بر فراز موجها
يک زبان در کام از سر غدير
کهکشان آسمانهاي منير
چيرگي بر خار و خسهاي سراب
مخزنالاسرار دخت بوتراب
انعکاس خطبه سجادها
يورشي جاويد بر بيدادها
عشق يعني رود رود مادران
در عزاي خيلي از نامآوران
غرق در خون ذوالجناحي اشکبار
در غم بشکوه آن تنها سوار
همنوا با عون يا جعفر شدن
روي دستان پدر پرپر شدن
داستان خيمههاي سوخته
کودکاني از عطش افروخته
عشق يعني اربعين ياسها
اشک سرخي در غم عباسها
تا شهادت يک حبيب باوفا
پير برناي کتاب کربلا
جان فشاني مرگ احلي من عسل
خوش درخشيدن فراسوي زحل
عشق گفتي کربلا آمد به ياد
هيبت خون خدا آمد به ياد
عشق گفتي نينوا آمد به ياد
عصمت لالهها آمد به ياد
احمد ده بزرگی
کاروان کربلا
شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع)
روي دل با کاروان کربلا دارد حسين (ع)
از حريم کعبه جدش به اشکي شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين
ميبرد در کربلا هفتاد و دو رنج عظيم
بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين
پيش روراه ديار نيستي کافيش نيست
اشک و آه عالمي هم در قفا دارد حسين
بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نميداند عروسي يا عزا دارد حسين
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجائي که کفن از بوريا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب
ورنه اين بيحرمتيها کي روا دارد حسين
سروران،پروانگان شمع رخسارش ولي
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين
سر به تاج زين نهاده راهپيماي عراق
مينمايد خود که عهدي با خدا دارد حسين
او وفاي عهد را با سر کند سودا ولي
خون به دل از کوفيان بيوفا دارد حسين
دشمنانش بيامان و دوستانش بيوفا
با کدامين سر کند مشکل دو تا دارد حسين
سيرت آل علي با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما يکي صورت نما دارد حسين
آب خود با دشمنان تشنه قسمت ميکند
عزت و آزادگي بين تا کجا دارد حسين
دشمنش هم آب ميبندد به روي اهل بيت
داروي بين با چه قومي بيحيا دارد حسين
بعد از اينش صحنهها و پردهها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگين سينما دارد حسين
ساز عشق است و به دل هر زخم پيکان زخمهئي
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسين
دست آخر کز همه بيگانه شد ديدم هنوز
با دم خنجر نگاهي آشنا دارد حسين
شعر گويد گوش کردم تا چه حد خواهد از خدا
جاي نفرين هم بلب ديدم دعا دارد حسين
اشک خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار
کاندرين گوشه عزايي بيريا دارد حسين
شهریار
ارباب
الا خورشيد عالمتاب ،ارباب
قرار هر دل بيتاب، ارباب
نه تنها من که ديدم آفرينش
تو را ميخواندت ارباب، ارباب
به هر ابري که افتد چشم مستت
از او بارد شراب ناب، ارباب
تو آن بودي که هر شب در بر تو
گدايي ميکند مهتاب ،ارباب
من آن در را که غير از او دري نيست
کنم با قلب دقالباب، ارباب
بياد چشم تو بيمارم امشب
طبيبا بر سرم بشتاب، ارباب
اگرچه ريزه خوارم بازگويم
بيا امشب مرا درياب ،ارباب
به بيداري اگر قابل نباشم
مرا امشب بيا در خواب، ارباب
چو شمعي در هواي کربلايت
دلم شد قطره قطره آب، ارباب
ز چشمانم از اين چشم انتظاري
چکد هم اشک هم خوناب، ارباب
حیدر توکلی
سروش غم
ماه غم، ماه عزا، ماه محن
بر تو بادا تسليت ياابنالحسن (عج)
در عزاي جد مظلومت حسين
اشکهايت گشته جاري از دو عين
شال غم افکندهاي مولا به دوش
ناله از دل ميکشي با صد خروش
اين چنين گويي تو با صد شور و عين
روز و شب گريم برايت يا حسين (ع)
گر نبودم تا تو را ياري کنم
آنقدر بهرت عزاداري کنم
اشک چشمم گر شود روزي تمام
خون کنم جاري ز چشمانم مدام
کي فراموشم شود اين خاطرات
کام عطشان تو و آب فرات
کي رود از ياد من شمشيرها
نيزهها و سنگها و تيرها
چهرههاي نيلي و افروخته
جامهها و خيمه هاي سوخته
تا که ياد آيد مرا از قتلهگاه
ناله از دل برکشم با سوز وآه
زين وصيتها همه جان بر لبم
داغدار عمه خود زينبم
حامد کاظمی
او
«او» در دلست و هيچ دلي نيست بيملال
چون خون ز حلقة تشنه او بر زمين رسيد
جوش از زمين به ذروة عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانة ايمان شود خراب
از پس شكستها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
توفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبي رساند
گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يك باره جامه در خم گردون به نيل زد
چون آن خبر به عيسي گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبياء به حضرت روح الامين رسيد
كرد اين خيال وهم غلط كار، كان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال
او در دلست و هيچ دلي نيست بيملال
محتشم كاشاني
داغ حسین (ع)
چو لاله بر دل خونين شيعه، داغ حسين
محرّم آمد و نو كرد درد و داغ حسين
گريست ابر خزان هم به باغ و راغ حسين
هزار و سيصد و اندي گذشت سال و هنوز
چو لاله بر دل خونين شيعه داغ حسين
به هر چمن كه بتازد سموم باد خزان
زمانه ياد كند از خزانِ باغ حسين
هنوز ساقي عطشان كربلا گويي
كنار علقمه افتاده با اياغ حسين
اگر چراغ حسيني به خيمه شد خاموش
منوّر است مساجد به چلچراغ حسين
خدا به نافة خلدش دماغ جان پُر داشت
كه بوي خون نكند رخنه در دماغ حسين
فراغ از دو جهان داشت با فروغ خداي
خداي را چه فروغي است در فراغ حسين
يزيد كو كه ببيند به ناله قافلهها
گرفته از همه سوي جهان سراغ حسين
سيد محمدحسين شهريار
ذكر عباس(ع)
باز از ميخانه، دل بويي شنيد
گوشش از مستان هياهويي شنيد
دوستان را رفت ذكر از دوستان
پيل را ياد آمد از هندوستان
اي صبا! اي عندليب كوي عشق
اي تو طوطي حقيقت گوي عشق
در گشودندت گر اخوان از وفا
راه اگر جُستي در آن دارالصفا
شو در آن دارالصفا رطب اللسان
هم طريقان را سلام از من رسان
دستي اين دست ز كار افتاده را
همتي اين يار بار افتاده را
تا كه بر منزل رساند بار را
پر كند «گنجينة اسرار» را
شوري اندر زمرة ناس آورم
در ميان ذكري ز عباس آورم
نيست صاحب همتي در نشأتين
همقدم عباس را بعد از حسين
در هوادراي آن شاه الست
جمله را يك دست بود او را دو دست
روز عاشورا به چشم پر ز خون
مشك بر دوش آمد از شط چون برون
شد به سوي تشنهكامان رهسپر
تيرباران بلا را شد سپر
هستياش را دست از مستي فشاند
جز حسين اندر ميان چيزي نماند
بس فرو باريد بر وي تير تيز
مشك شد بر حالت او اشك ريز
اشك چندان ريخت بر وي چشم مشك
تا كه چشم مشك شد خالي ز اشك
تا قيامت تشنهكامان ثواب
ميخورند از رشحة آن مشك، آب
بر زمين آب تعلّق پاك ريخت
وز تعيّن بر سرِ آن، خاك ريخت
عمان ساماني