بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج
شکوه ظهور تو هنوز پرچم توفیق بر نیفراشته است، و خورشید جمالت هنوز دیبای زرّین خود را بر زمستان سرد جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شب های تار غیبت، سوسوزنان، چراغ دل های افسرده است.
نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حدیث تو ندبه ی آدینه ها. می گویند: چشم هایی هست که تو را می بینند؛ دل هایی هست که تو را می پرستند؛ پاهایی هست که با یاد تو دست افشان اند؛ دست هایی هست که بر مهر تو پای می فشارند. می گویند: تو از همه ی پدرها مهربان تری. می گویند: هر اشکی که از چشم یتیمی جدا می شود، بر دامان مهر تو می نشیند. می گویند... می گویند: تو نیز گریانی!
در ادامه چندین دکلمه زیبا با موضوعیت میلاد امام زمان (عج) را مشاهده می فرمائید .

باغ خیال
دیدار یـار غـایب دانی چـه ذوق دارد؟ ابری که در بـیابان، بر تشـنه ای ببارد
ای بـوی آشـنایی، دانسـتم از کـجایی پـیغام وصـل جـانان،پیوند روح دارد
باشد که خود به رحمت یاد آوری تو ما را ورنـه کـدام قاصد، پـیغام ما گـذارد؟
شکوه ظهور تو هنوز پرچم توفیق بر نیفراشته است، و خورشید جمالت هنوز دیبای زرّین خود را بر زمستان سرد جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شب های تار غیبت، سوسوزنان، چراغ دل های افسرده است.
نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حدیث تو ندبه ی آدینه ها. می گویند: چشم هایی هست که تو را می بینند؛ دل هایی هست که تو را می پرستند؛ پاهایی هست که با یاد تو دست افشان اند؛ دست هایی هست که بر مهر تو پای می فشارند. می گویند: تو از همه ی پدرها مهربان تری. می گویند: هر اشکی که از چشم یتیمی جدا می شود، بر دامان مهر تو می نشیند. می گویند... می گویند: تو نیز گریانی!
***
ای باغ آرزوهای من! مرا ببخش که آداب نجوا نمی دانم. مرا ببخش که در پرده ی خیالم، رشته ی کلمات، سر رشته ی خود را ازکف داده اند، و نه ازاین رشته سرمی تابند و نه و نه سر رشته را می یابند.
***
ای همه ی آرزوهایم! من اگر مشتی گناه و شقاوتم، دلم را چه می کنی؟ با چشم هایم که یک دریا گریسته اند، چه می کنی؟ با سینه ام که شرحه شرحه ی فراق است، چه خواهی کرد؟ به ندبه های من که در هر صبح غیبت، از آسمان دلتنگی هایم، فرو می آیند، چگونه خواهی کرد نگاه؟
***
می دانم که تو نیز با گریه عقد برادری بسته ای و حرمت آن را نیک پاس می داری. می دانم که تو زبان ندبه را بیشتر از هر زبان دیگری دوست می داری. می دانم که تو جمعه ها را خوب می شناسی و هر عصر آدینه خود در گوشه ای نشسته ای.
***
ای همه ی دردهایم! از تو درمان نمی خواهم، که درد تنها سرمایه ی من در این بازار است. تنها اجابتی که انتظار آن را می کشم، جماعت ناله هاست؛ تنها آرزویی که منّت پذیر آنم، خاموشی هر صدایی جزصدای "یا مهدی" است.مرا نفرستاده اند که بازار نان و دوغ را ازاین گرم تر کنم. من به طلبکاری آن صورت گندمگون آمده ام. و جز این طلب و آن مطلوب، نمی شناسم.
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟
گفتگو
با تو می گویم و از خود می پرسم؛
چرا هیچ از حج باز گشته ای ، پیغام تو را برای ما نمی آورد ؟
چرا مردم وقتی به هم می رسند ، نمی پرسند : تازگی ها از آقا چه خبر ؟
چرا روزنامه های خبر از تو نمی نویسند ؟
چرا دیگر جمعه ها کسی در دروازه شهر به انتظارت نی ایستد ؟
چرا هیچکس برای آمدنت نذر نمی کند ؟
چرا دعاهایمان هم از نام تو خالی شده است ؟
چرا بودنت را باور نکرده ایم ؟
چرا وقتی به شهر ما می آیی ، آمدنت را حس نمی کنیم ؟
چرا نیامدنت را با بودن یکی می گیریم ؟
چرا چشمهایمان چنان آلوده گناه شد که شایستگی دیدارت را از کف دادیم ؟
چرا زبانهایمان چنان با دروغ پیوند خورد که دیگر نتوانستیم با تو هم سخن شویم ؟
چرا دلهامان آنقدر سخت و سنگی است که نام تو هیچ لرزه ای بر آن نمی اندازد ؟
چرا شرمنده ی نگاهت از همین نزدیکی ها نیستم ؟
چرا همراه نسیم ، بوی خوش تو را حس نمی کنیم ؟
چرا صدای گامهای تو را که نزدیک می شوی را نمی شنویم ؟
چرا برای زودتر آمدنت دعا نمی کنیم؟
چرا طلوعت را تمنا نمیکنیم؟
چرا ما قدرناشناسان فراموشت کردهایم؟
چه شد ای دوست که ما جا ماندیم؟
از تو و از غم تو واماندیم
چه شد ای گمشده اما پیدا
کز حضورت همگی جا ماندیم؟
ای خدا!
غیبت او شده بیحد و حساب
شیعیانش همه اندر طلب جرعهی آب
تو ز دریای کرم لطفی کن او را برسان
به دعای طلب منتظران منجی ما را برسان
حدیث جمعه
صدگونه زمین زبان بر آورد در پاسخ آنچه آسمان گفت
ای عاشق آسمان قرین شو با آنکه حدیث نردبان گفت
آنها ، نه دلها که گِل های بی نجابت اند که ترا انتظار نی کشند و آنها نه سرها ، که سنگهای بی صلابت اند ، اگی از شمیم فرج چون گال نشکفند .مادران ما را به روزگار غیبت بر زمین نهادند، و در کام ما حلاوت ظهور ریختند.
پدران ، هر صبح آدینه ، دستان دعای ما را میان انگشتان اجابت خود می گرفتند و در کوچه باغهای نیایش به ندبه می بردند.
آموزگاران ، نخست حرفی که در گوش ما خواندند دلواژه های مهر با خورشید سپهر بود .
روح پدرم شاد که می گفت به استاد فرزند ما هیچ میاموز به جز عشق
از یاد نمی برم آنروز که با پدر گفتم : کدامین کوه میان ما و او غروب افکند ؟
گفت : فرزندم ! دانستم که بالغ شده ای که نابالغان از او هیچ نپرسند و به او هرگز نیندیشند .
گفتم : در کنار کدامین برکه بنشینم تا مگر ماه رخسارش در او بتابد ؟
گفت فرزندم ! دانستم که از من میراث داری که پدران تو همه برکه نشین بودند
گفتم پدر جان ! چرا عصر آدینه ها پروای ما نداری ؟
گفت فرزندم : پروانه ها همه چنین اند
گفتم مادر مرا چه روزی زاد ؟
گفت : جمعه
گفتم و شما ؟
گفت : جمعه
گفتم برادران و خواهرانم ؟
گفت : جمعه
گفتم : چگونه است که ما همه جمعه گانیم ؟
گفت : در روزگار نامردی ، هر روز جمعه است و جمعه ها صبح و شام ندارند ، همه عصرند. با گوشه ی سبز دعا ، اشک از چشم های خود دزدید و گفت : فرزندم ! امروز چه روزیست ؟
گفتم : جمعه
گفت : تا جمعه ی موعود چند آدینه راه است ؟
گفتم : یک یا حسین دیگر
گفت : حسین را تو می شناسی ؟
گفتم : همان نیست که صبح های جمعه ، پرده خوان ندبه ی خون است ؟
گفت : و عصرهای جمعه کبوتران فرج را یک یک بر بام انتقام می نشاند.
مادرم به ما پیوست . دلگیر بود ، اما مهربان . چادر بی رنگ و روی شب فامش را هنوز از سر بر نداشته بود که از بیت الاحزان پرسید
نگاه پدر به سوی ما لغزید و چشمهای من در افق خیره ماند. پدر یا مادر ، نمی دانم یکی گفت :
شاید امروز ؛ شاید فردا ؛ شاید ... همین جمعه
بس جمعه که در فصل تو افسرد بس خنده ی آیینه که پژمرد
پروانه چه بسیار که در پای تو ای شمع خندید و ندانست که اقبال سحر مرد
گاهِ تولد
فلک ها، آسمان ها در تلاطم
ابرها غرّان، و تندر ها به هم نزدیک و لرزان
آب ها اندر خروش و جوش
کویر خشک، سر سبز و پر از ریحان
و باران همچنان از آسمانِ مهر می بارد
و ماه از پشت ابرِ تیره با صدها تبختُر نور می آرد
دُخان و ابر، تیره می شود یک بارگی زایل و محو از صفحه ی گیتی
سیاهی دور می گردد، زمین پر نور می گردد
سیاهی، ظلم، تاریکی ز عالم رخت می بندد
وخورشید از کنار آسمانِ غرب ظاهرمی شود این دم
هزاران کوکب و سیّاره چشمک می زند امشب
و عالم سر به سر اینک خروشان می شود یک سر
ودر جنّت به جشن وسور، حوری ها، که او از کعبه می آید
جمال حق، امید احمد مختار، مهدی علیه السلام حجتِ آخر
واندر این فضایِ پهنِ دشتِ صافِ کیهان ها
خدا قدرت نمایی می کند آن سان و عرش حق، چه زینت می شود امروز
و امشب باید با قدرتِ جبریل و میکائیل، با اذن خداوندی
و آن ها حاملان عرش با شادی و آزادی به صد شور وسرور و شوق می گوید:
مهدی می شود ظاهر، انیس و مونس دل ها، گل و گلزار و ریحان ها
و اما شهر سامرّه، میان عسکرِ دشمن، چه غوغایی، چه شادی و چه آوایی
علی رغم همه دشمن که مهدی می شود ظاهر
درآن گَه می شود نازل، ملک، روحُ القُدُس، جبریل، نزد عسکری علیه السلام ، آن دم
که اینک آخرین حجت شود ظاهر، ز نرجس، از ملیکه، هان همان دُختِ یشوعا
زاده ی قیصر، اگرچه نیست آثاری ز حملش، همچنان چون مادر موسی علیه اسلام
حکیمه چون شنید این قصه را، شد آنچنان اندرسکوت و بُهت و اندرشک
امام عسکری علیه السلام فرمود: عمه شک مکن، امر خدا حتماً شود ظاهر
و می آید ز نرجس حجت آخر و اندر گفتگو بودند که فریادی به گوش آمد
حکیمه هان به هوش آمد
صدا آمد به گوش از حُجره ی نرجس، و دردِ حمل، هان بر او نمایان شد
حکیم سوی او پَر می کشد با جمله کُلفَت ها و خادم ها
ولی اسرار حق باید شود پنهان
در آن دم پرده ای از نور بین نرجس، خدمتگزاران و حکیمه می شود از آسمان ظاهر
و حوری های انس، هر یک به دست خویش ابریقی ز آب سلسبیل و کوثر و تسنیم
و هر یک حُلّه ای بر دوش
نمی بیند کسی گاهِ تولّد را
و بعد از لحظه هایی چند، نمایان می شود مهدی علیه السلام
سفیر حق، امین حق، امین و خازنِ وحی خداوندی، امیدِ جملگی پیغمبرانِ حق
ز ابراهیم تا عیسی و گفتار محمد صلی الله علیه و آله می شود صادق، و مهدی می شود ناطق
به حال سجده می افتد ثنای حق تعالی می کند مهدی علیه السلام
به بازویش نوشته نقشِ جاء الحق که حق آمد، و ظاهر می شود، بر او مَلَک آن دم
و او را می برند در آسمان ها و لباس سُندُس و اِستَبرَقَش بر تن می پوشند
دوباره باز می آرند نزد عسکری علیه السلام او را
میانِ کتف او نقشی بسان مُهر اندر کتفِ پیغمبر
مبارک باد میلادش...
و او وقتی شود ظاهر، که امت ها، سخاوت ها، شجاعت ها، رشادت ها، عدالت ها، شود ظاهر
خداوندا، کریما، خالقا، پروردگارا
حرمت زهرا علیها السلام
محمد صلی الله علیه و اله
شیر حق علیه السلام
سبطین پیغمبر عیهما السلام
ظهورش را تو آسان کن
رخ زیبای مهدی را نمایان کن
تویی حلال مشکل ها، گره از کار او بگشا
خداوندا،خداوندا
گمشده
گفتی که می آیی
و با خود دانه هایی از جنس محبت
به رنگ مهربانی می آوری
و آن ها را در زمزمه ی دل ها می کاری
و خود باران مهربان می شوی
تا سبزشان کنی.
گفتی که می آیی
و با خود کلید می آوری
که قفل تمامی قفس ها را خواهد شکست
و پرندگان محبوس را آزاد خواهد ساخت
آنگاه تو خود پرنده های دوستی را
بر آسمان دل ها پرواز می دهی.
گفتی که می آیی
و با خود هزاران شاخه ی سبز می آوری
شاخه هایی پر از لانه
و به هر کبوتری؛
و هر گنجشکی
لانه ای خواهد داد.
تا هیچ پرنده ای بی لانه نباشد
تا هیچ پرنده ای
بر سر دیوار کوچه ننشیند
و سنگ نخورد.
گفتی که می آیی
و تمام باغ های زمین را تقسیم می کنی
تا هیچ بچه ای
در حسرت بازی نماند
و هیچ توپی پاره نشود
و همه ی عروسک ها مادر داشته باشند
گفتی که می آیی...
من منتظرت هستم
در انتهای کوچه ی تنهایی
با توپ پاره ی خودم
و عروسک بی سر خواهرم
منتظرت هستم
من منتظرت هستم
به تازگی
بال کبوترم
شکسته است
فکر می کنم سنگ خورده باشد
من منتظرت هستم
فکر می کنم
دل من
دل خواهرم
ودل بچه های همسایه
و دل تمامی بچه های زمین
برای تو تنگ شده است
فکر می کنم
که همه ی بچه های زمین
تو را می شناسند.
و درگهواره هایشان
خواب تو را می بینند.
من فکر می کنم
تمام بچه ها بهانه ی تو را می گیرند
و برای تو گریه می کنند...
خداوندا!
خداوندا،
تویی خالق، تویی رازق، تویی حیّ توانا، قادر مطلق
خداوندا،
تویی دانای هر راز و تویی حلّال هر مشکل
توانایی به هرکار و شفا بخش غم هر دل،
زمین و آسمان جملگی آیات صنع تو،
شگفتی خود شگفت از وسعت دریای لطف تو،
خداوندا،
ز راه مهر بر ما رهنما گشتی، به هر دوران،
فرستادی تو یک هادی، یکی رهبر،
و خالص کردی از بهر خودت او را. و راه دین نشان دادی
به پرچم ها، علامت های روشن، بهر انسان ها.
و اکنون زین سبب گر جان مردم یک صدا گشته
صلای حمد و تسبیح وستایش را به جا آرند، سزاوار است.
ولی این تیره دل مردم، به جای شکر خالق،
در پی قتل و فساد و حرص این دنیا،
به جای سر نهادن در پی فرمان آن هادی،
کمر بر قتل او بستند. تا این که،
رسولان، انبیاء و اوصیای حق، یکی بعد از یکی کشتند.
بدا بر حال این مردم. چه بد کارند این مردم.
خداوندا، خداوندا،
کنون در این شب تاریک، تویی تنها پناه ما.
خداوندا،
تو از روی کرم، آن گوهر یک دانه ی هستی، ولّی حق، امام ما،
آخرین پیک الهی، یادگار دخت طاها، آخرین حجت،
درون پرده ی غیبت حاظت کرده او را، تا به این دوران رسانیدی و
از چنگال این نامرد مردم حفظ فرمودی.
خداوندا،
تو دادی وعده ی او را، نوید صبح روشن از پس ظلمت.
امیدامنیت، آرامش و ایمان، امید روز پیروزی.
خداوندا، خداوندا،
کنون در تیره شام غیبت مولا،
زمین آکنده از ظلم و فساد است و تباهی ها.
خداوندا، رسان او را، که جان ها التهاب دیدنش دارند
رسان او را که دیگر چشم ما را تاب ظلمت نیست.
دل لفسرده ی هستی، هنوز ازپشت این قرن تباهی،
روزگار شادی او آرزو دارد.
چه طولانی شد این سرما، چه طولانی شد این ظلمت،
چه طولانی شد این شب ها.
خداوندا رسان آن صبح زیبای بهاری را
خداوندا زمین وآسمان هر روز، سرود شوق دیدارش به لب دارند.
خداوندا،
تو دادی وعده ی فتح و ظفر، پیروزی او را. رسان او را، رسان آن وعده ی او را.
خداوندا،
غم آن دل، که زیباتر و تنهاتر از آن دل نیست، چه طولانی شد وسنگین.
خداوندا،
تو کار جانشین و بنده ی خود را، مهیّا کن. خداوندا، تو اصلاح امورش کن.
همان گونه که بر پیغمبرانت در همه دوران، تو بودی کاشف و حلال مشکل ها.
خداوندا، خداوندا،
تو یوسف را، یگانه گوهر یعقوب را، از چاه و زندان و غم غربت برآوردی.
تو یعقوب غمین دل را، به بوی پیرهن بنواختی،
چشمان بی نورش، به نور جلوه ی یوسف منوّر کردی و،
تنها گل دوران، یگانه دلبر او را، به سویش باز گرداندی،
خداوندا، خداوندا،
تو یونس را ز چنگال غم ورنج اسیری در دل ماهی، رها کردی.
تو او را ناجی از دریای غم بودی، و او را تا یکی ساحل رسانیدی.
خداوندا، خداوندا،
زمانی کودکی از فرط گرما و عطش پا بر زمین می زد.
و جان مادرش در اوج تنهایی، ز بی تابی کودک در تلاطم بود.
سراسیمه، پریشان حال و بی یاور
میان کوه ها و تپه ها در جستجوی قطره ی آبی، روان شد.
و در هر سو به جای آب، سرآبی حاصل او بود،
و در آن حال، دستان را به سوی تو، تمناوار بالا برد، و از جان این نوا برداشت:
خداوندا، خداوندا،
تویی تنها پناه من، تویی آگه ز حال من، و من تنها به سوی توست امیدم.
در این صحرای تفتیده، در این جولانگه خورشید،
مرا بر سایه بان لطف و مهر خود، دلالت کن.
من این کودک، که از فرط عطش پا بر زمین کوبد، به دریای پر از لطف تو بسپارم.
منم تنها، در این صحرا، تو یاری کن، تو کاری کن.
که گر طفلم در این گرما رها سازی، فردا را نخواهد دید.
خداوندا، تو یاری کن، تو کاری کن.
خداوندا،
خداوندا،تو زیر پای اسماعیل،جوشان کردی آن چشمه.
تو اسماعیلِ هاجر را، به، زمزم، چشمه ی پاک و خروشان همیشه،
از کرم سیراب کرده، حامیش بودی.
خداوندا،
چگونه رو به سوی غیر تو آرم، که تنها کاشف هر کرب،
فارج هرغم،تو هستی تو.
خداوندا،
رسان آن صبح زیبای بهاری را،
رسان آن لحظه ی موعود و آن زیبا ترنم را، ز هر گام پر از شورش.
ظهورش را مهیّا کن. ظهورش را مهیّا کن.
سلام
سلام بر حضرت مهدي، موعود انبياء، خاتم اوليا و مطلوب اصفيا، امام وقت و صاحب عصر، بقيه الله فيالارضين، محبوب ملائكه مقربين، فاتح حصون مستكبرين، معزالاسلام والمسلمين، نجات بخش مقهورين ومستضعفين، مقصود از " فمن يأتيكم بماء معين " ، مصداق " وكل شئ أحصيناه في امام مبين "، نور ابصار سالكين، شمع محفل ارباب يقين، نخل بلند بوستان موحدين، نهال برومند روضه "طه" و " يس" ، دادگستر راستين، امين خدا و امام اسيران زمين، شرف اولياء صالحين،خلف انبياء مرسلين، قطب جهان و كهف حصين، غياث المضطر المستكين.
حضرت حجت، ولي عصر، ختم هشت و چار، عدل يزدان نور تابان، رحمت پروردگار، غوث اعظم، فخر آدم، پيشواي دين پناه، عدل قرآن، روح ايمان، مهر چرخ اقتدار، حافظ شرع نبي، معنايي از " "، آيت عظمي، جمال الله، فخر روزگار، سلام الله تعالي عليه و علي آبائه الطاهرين.
سلام بر ماه شعبان، سلام برشب نيمه شعبان، سلام بر بامداد روز ميلاد، سلام بر آن مادري كه پيامبران عاليقدر خدا، مردم را به نوزاد او بشارت دادند، سلام بر نرگس ملكه عظماي جهان و سلام بر حضرت امام حسن عسكري عليه السلام.
سلام بر شما شيعيان و منتظران ظهور و سلام بر عزيزاني كه ماه شعبان را گرامي ميدارند و زادروز حجت خدا ارواح العالمين له الفداء را با شكوه و عظمت و شوق و ذوق استقبال ميكنند، سلام ......سپيده دمان هر دم نا ظر است. ناظر است بر زيبايي، شاهد است بر لطافت، گواهي است بر ظرافت، و قاصر است از بيان عظمت. زيبايي شكفتن گلي، لطافت ترنم پرنده، ظرافتدرخشش گوهري وعظمت" سبوح قدوس " . گل ميشكفد، پرنده ميسرايد و گوهري به همراه هزاران رج از درون حجابي ميدرخشد و بنده اي بر اين حيات سر ميدهد كه " سبوح قدوس، ربنا و رب الملائكة و الروح" به انتظار درآمده، در كشاكش خوف و رجا و آنگاه نصرت رجا كه " اين الطالب بدم المقتول بكربلاء "آيا رسد آن ايام كه گل روي بشكفد و پرنده دل ترانه سازد و گوهر وجود به درخشش در آيد و عظمت حيات مضاعف گردد بر اين ندا كه " انا المهدي، انا القائم ".چه شود كه از شبنم ديده بر گلگونه روي اماني نيست و لحظهاي ديگرست كه صدف لبان چونان عروسي حجاب بر زند و مرواريد خويش نمايان سازد و تلألؤش برگويد " تولد يك لبخند را "
هزار سال است كه بهارمان بوي پاييز ميدهد و چهره هايمان را غبار غم گرفته است ودلهايمان هر روز خسته تر از روز قبل ميشود. هزار سال است كه بهار آرايش خود را فراموش كرده است و قناريهاي در قفس جان ميدهند. هزار سال است كه ستاره اي درخشان پشت پرده هاي آسمان پنهان است و چشمها، انتظار آفتاب روشن ايمان را دارند. هزار سال است كه هر شب نيمه شعبان، كوچه و خيابان از قطرات اشك چراغاني ميشود. كيست؟ چيست؟ و كجاست آن كه هزار سال انتظار كشيده است و عاشقان خود را در انتظار پير كرده است؟ به عشق اوست كه پدرانمان نام مهدي را بر برادرهايمان گذاشتهاند. به عشق اوست كه بعد از نمازمان اولين دعا ونيايش، آرزوي ظهور چشمه خورشيدي اوست .
براي ما، همين بس كه نسيم نوازشگر دستانش بعد از هزار سال قلب سوخته ما را نوازش كند و نگاه زلالش چشمهايمان را روشني بخشد. ما منتظر هستيم تا او بيايد و غنچه هاي عشق و ايمان را شكوفا كند. وچشمه هاي عدالت را جاري كند . ما منتظر هستيم تا او بيايد و با يك قطره از باران نگاه مهربانش كوير دلهاي ما را آبياري كند. ما منتظر هستيم، منتظر............... قرنهاست چشمهايمان سرشار از انتظار است و قلبهايمان براي ديدن تو بيتاب ميتپد. قرنهاست سر بر سجده ميگذاريم و در خلوت زلال خود با خدا بغض ها را ميشكنيم و فقط از او آمدن تو را ميطلبيم.
قرنهاست که دل دلتنگ توست يا مهدي (عج).
نميدانيم به كجاي آسمان دل بدهيم تا با استشمام رايحه تو قلبهايمان را آرامشي سبز فرا گيرد. تا قطره قطره وجود خود را نثارت كنيم
وقتي بيايي دلهايمان را در چشمهسار حضور سبز تو به پاكي دريا خواهيم كرد. وچشمهايمان با اشك شوق ديدنت شفاف خواهد شد. وقتي بيايي باز هم كبوتران سپيد، آسمان آبي شهر را پر خواهند كرد. و تمام سروها در مقابل قدوم مباركت سجده ميكنند. وقتي بيايي باران شكوفه بر شانههاي زمين خواهد ريخت و هزاران گل سرخ بر سينه خاكي كوچه ها خواهد روييد. وقتي بيايي سنگ صبور دلهاي پر غم خواهي شد، قفسها خالي ميشود و دلهاي تنهاي همه قناريها به استقبالت ميآيند. وقتي بيايي آيه آيه عشق نازل خواهد شد و ياسهاي تشنه خيس از مهرباني تو ميشوند. بيا تا ابد دل به تو دهيم، بيا تا آسمان شب انتظارمان ستاره باران شود. بيا هنوز هم تمام عشقمان تو هستي
بيا! چقدر صدايت كنيم؟ چقدر فرياد زنيم؟
ديدهاي نيست كه از هجر تو گريان نشود، بي دلي نيست كه در عشق تو حيران نشود، گره اي نيست كه با يك نظري باز نشود،مشكلي نيست كه با نام تو آسان نشود، محفلي نيست كه با ذكر تو روشن نشود، مجلسي نيست كه با ياد تو پايان نشود، عاشقي نيست كه با رؤيت تو جان ندهد، زندهاينيست كه با هجر تو بيجان نشود،شرري نيست كه از بوي تو حيران نشود،قمري نيست كه بي پرتو تو نور دهد، ذرهاي نيست كه تو را گوش به فرمان نشود. غرضي نيست بجز عشق تو در خلقت ما. مرضي نيست كه با مهر تو درمان نشود. عابري نيست كه در دام تو پابند نشود. كافري نيست ز حب تو مسلمان نشود. محرمي نيست كه احرام براي تو نبست. قابلی نیست که در درگاه تو نومید شود. سائلی نیست که با تو سرور شاهان نشود.