
رويا
نمایشنامه ی غدیر
باسمه تعالی
(صحنه، فردی را نشان میدهد که نشسته و سرش را تا روی زانويش پايين آورده. 4 نفر ديگر با شالها و لباسهای يکرنگ، افتان و خيزان او را دور میزنند.)
|
اوّلی |
اين دست و دلبازی جای ديگر سراغ کردنی نيست. |
|
|
دوّمی |
هر جا رفتهام دست رد به سينه ام زدهاند. |
|
|
سوّمی |
به هرکس شکوايهی فقر بردهام از شنيدن آن طفره رفته. |
|
|
چهارمی |
با هرکس رازِ نياز گفتهام بر ملايم کرده. |
|
|
اوّلی |
چه بد مردمی هستند مردم اين ديار! |
|
|
دوّمی |
چه سخت است رنج بی کسی ميان اينان. |
|
|
سوّمی |
گفتهاند خانهی جعفر مأوای آنهاست که دل از همه بريدهاند. |
|
|
چهارمی |
گفتهاند مستمندی کوبهی در خانهاش را نمیزند مگر که دست پر باز گردد. |
|
|
اوّلی |
گفتهاند به هيچ دل خسته و ورشکستهای پشت نمیکند. |
|
|
دوّمی |
گفتهاند دست همهی مقروضان را میگيرد حتی اگر عاجز از جبران آن باشند. |
|
|
سوّمی |
از شيعيان اميرالمؤمنینم، افتاده و زندگی باختهام، طوفان زدهی مصیبتها. آمدهام دست بر شانهی تو بگذارم تا زانوانم توان ایستادن بگیرد. (جعفر به خود میپیچد آرام آرام سرش را بالا میآورد.... انگار میخواهد چیزی بگوید.) |
|