به رنگ محبوب ( دکلمه )

  • تاریخ ایجاد: چهارشنبه, 08 ارديبهشت 1395
  • تعداد بازدید: 14800
به رنگ محبوب ( دکلمه )
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا اباصالح المهدی (روحی فداه)
حب ، رابطه ی قلبی است میان محبوب و محب . کافی است عطر وجود محبوب ، کافی است حرارت نفسش به وجود محب برسد ، آن وقت است که جاری می شود در قلبشان یک نور ، یک عطر ، یک هوا ...
محب را وظیفه است کنکاش کند ، جستجو کند ، تا خبری از محبوب خود بیابد ، این که او کجاست ؟ حال و هوای دلش چه رنگی است ؟ محب تمام عالم را زیر پا می گذارد تا به محبوبش برسد ، کوچه به کوچه ، شهر به شهر ، که اگر به محبوب برسد تازه آغاز واگویه هاست و اگر نرسد تازه فصل حسرت ها که ( لیت شعری ... لیت شعری) کاش می دانستم که کجا سر کشیده ای ؟ کاش می دانستم کدام زمین خاکی تو را برداشته است ؟ (ابرضوی ام ذی طوی)
هر چه محب به محبوبش نرسد هر چه میان همه باشد و با او نباشد دنیا برایش سخت تر می شود ، سخت می شود که دهان به دهان همه بگذارد و کلامش به کلام محبوب نه ... سخت می شود که همه را ببیند و محبوب را نه ... خلاصه اینکه قلبش همیشه تنگ است ، چشمش همیشه مشتاق خواب و خوراک سرش نیست تنها کاری که از دستش بر می آید این است که مثل محبوب فکر کند مثل محبوب رفتار کند آنگونه عمل کند که محبوب می پسندد تا اگر باد تا اگر که باران خبر اینگونه عاشقی اش را به محبوب رساند سر افراز این عمیق حسش باشد به لبخندی از جانب محبوب
آن روز صبح بعد از نماز قبل از آنکه سپیده بزند حتی قبل از آنکه آسمان گرگ و میش به خودش بگیرد مفاتیح دلم را باز کردم و یاد محبوب را در دلم تازه (اللهم انی اجدد له و فی صبیحه یومی هذا و ما عشت من ایامی عهدا و عقدا و بیعتا له و فی عنقی لا احول عنها و لا ازول ابدا)
این که چه شد را هنوز نمی دانم خواب رفتم یا رویایی برایم شروع شد را خدا می داند سر که بلند کردم خود را میان بیابانی دیدم تفدیده ، خشک ، گرم ، که خانه ای سبز رنگ میانش نور افشانی می کرد این که دست دلت بلرزد این که قلبت به تپش بیفتد این که زیر چشم هایت خیس شود نشان از آن است که میان این خانه میان تو محب و محبوبت رابطه ایست نزدیک که به حضور محبوب در آن کامل می شود...
محب از خدا چه می خواهد ؟ یک دل پر درد و یک خلوت پر مجال برای عقده گشایی ... از جایم برخاستم از شوق دویدم و با خود گفتم : اللهم ارنی الطلعه الرشیده و الغره الحمیده و کحل ناظری بالنظره منی الیه
درب خانه اش باز بود پشت در ایستاده بودم که گفت: درب این خانه را امروز برای تو باز کرده ام 
داخل که شدم زبانم که در کام قفل شد کلامم که در ذهن خشکید تازه وجدان کردم که سخت است با همه سخن بگوییی با پدر نگویی 
من می خواستم بگویم او گفت : دلم تنگ شده بود برایت
من می خواستم بگویم من کجا و اینجا کجا ، او گفت: صدایت کردم تا ببینی راه و رسم محبوب را تا یاد بگیری که چگونه چون او باشی 
ما بقی دعای عهدم را که به نوای او زمزمه کردم او گرم دعا شد و من محو جمالش جای همیتان خالی
نام تک تکتان را برد زیر پرونده ی آن روز تان را امضا کرد قطره اشکش را ریخت استغفارش را کرد و رفت سراغ پرونده ی دیگر
گفتم : آقا گفت: بگو پدر گفتم: بابا پرونده ی سفید امضا می کنی ؟ 
گفت: فرزند هر چه می کند را پای پدرش می نویسند ، امروز هر چه می کنید استغفار نکرده اش پای من است
وای که چه غمی دارد این خانه ... حصیری خاکستر گرفته سجاده ی نمازش بود ، بعد ها گفت میراث جدش سجاد است گفتم : چرا سوخته؟ چرا نخ نما ؟
گفت : آتش که به خیام زدند ،اول به دامن کودکان گرفت بعد به خیمه بعد به این
پرسیدم : کدام خیمه گفت همو که تیرکش میراث حسین است برای من
گفتم :کدام تیرک

متن کامل را از لینک زیر دانلود کنید.
 

دوست عزیز ؛
چنانچه از بسته ی تبلیغی پیش رو رضایت داشته اید ، خوشحال می شویم که ایده های خود را در این زمینه با ما به اشتراک بگذارید.
ایده های خود را می توانید از طریق این لینک برای ما ارسال نمایید .

نظر دهید

شما به عنوان مهمان نظر ارسال میکنید.