نمایشگاه حضور

  • تاریخ ایجاد: پنج شنبه, 11 ارديبهشت 1393
  • تعداد بازدید : 16005
نمایشگاه حضور
بسم‌الله الرحمن الرحیم

صلی الله علیک یا بقیه الله

غرفه خیرمقدم

در پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام                      خانه به خانه در به در، شهر به شهر کو به کو

 

خانم‌ها و آقایان!

ضمن خوش‌آمدگویی به شما بزرگواران، مقدمتان را به نمایشگاه حضور گرامی می‌داریم.

بین همه فرهنگ­ها رسم است که هر کلامی را با سلام شروع می­کنند، پس ما هم به رسم ادب به حضور امام زمان سلام می­کنیم و باهم می­گوییم:

 

السلام علیک یا صاحب الزمان

السلام علیک یا خلیفه الرحمن

السلام علیک  یا شریک القرآن

 

بیایید با هم، از شهر و دیار خودمان فاصله بگیریم. هیاهویش را کنار بگذاریم و به شهر­های از جنس آسمان پرواز کنیم. شهرهایی با کشش و جاذبه‌هایی وصف‌ناشدنی!

آیا تا به حال اتفاق افتاده است که در جایی قرار بگیرید که در خودتان احساسی متفاوت کنید؟

احساس یک تغییر؟ احساس یک جاذبه و کشش؟ احساس پرواز؟ احساس اوج گرفتن و بالا رفتن؟

بی‌شک احساس شما در کنار یک دریاچه آرام و طبیعت روح‌ بخش بسیار متفاوت است با احساس شما در هنگام حضور در یک کارخانه شلوغ و پرسر و صدا!

و یا احساس شما در هنگام حضور در مکه، مدینه و یا در حرم روحانی ائمه و یا در یک مسجد حتماً با احساستان در هنگام حضور در اماکن دیگر متفاوت خواهد بود.

واقعیت این است که همه­ی اماکن در روی کره زمین یکسان نیستند. برخی بسیار رازآلودند و پرجذبه، در برخی نیز اشتیاق به معنویت و عرفان در آدمی بیشتر می‌شود، در برخی دیگر آسمان رنگی متفاوت دارد و زمین روحی دیگر.

چه کسی را سراغ دارید که این احساس را تجربه نکرده باشد؟

 

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق             بر او نمرده، به فتوای من نماز کنید

 

در این نمایشگاه شما با چند مکان که انتساب به امام زمان علیه‌السّلام دارند آشنا خواهید شد و درخواهید یافت که این اماکن پیوندی ویژه و استثنایی با ایشان دارند و شاید بدین سبب است که خداوند برای عبادتش در این اماکن اجر و ثوابی ویژه قرار داده است.

در بخش اول نمایشگاه با هم از پله‌های سرداب سامرا پایین خواهیم رفت تا با حکایت تولد امام زمان علیه‌السّلام و چگونگی غیبت آن بزرگوار و ارزش‌های این مکان شریف آشنا شویم.

در بخش دوم به زیارت مسجد سهله می‌رویم. مسجدی که از با اعتبارترین مساجد تاریخ است و بسیاری از علما و بزرگان در این مکان توفیق زیارت حضرت ولی عصر علیه‌السّلام را داشته‌اند. این مکان بنا به روایات شیعه در زمان ظهور، خانه امام زمان علیه‌السّلام خواهد بود.

پس از آن در غرفه سوم به یکی دیگر از مکان‌های منتسب به حضرت مهدی علیه‌السّلام یعنی خانه­ی خدا قدم خواهیم گذاشت. آن جا نیز بوی امام زمان علیه‌السّلام را دارد زیرا همه ساله و در موسم حج شاهد حضور اوست و در زمان ظهور، ایشان از این مکان مقدس پیام دوستی و ظهورش را به همه عالم خبر خواهد داد.

  در پایان و در بخش چهارم با یکی دیگر از مکان‌هایی که در آن می‌توان با امام زمان علیه‌السّلام پیوند برقرار نمود آشنا خواهیم شد. شاید در حال حاضر و در موقعیت کنونی ما، این مکان نزدیک‌ترین جای منتسب به امام عصرعلیه‌السّلام باشد. اجازه بدهید تا معرفی این غرفه را بگذاریم برای وقتی که سه غرفه اول را بازدید کردیم و به این غرفه رسیدیم.

امیدواریم که این سفر روحانی به چهار شهر و دیار منتسب به امام زمان علیه‌السّلام، ما را به ایشان نزدیک‌تر سازد و رشته­های پیوندمان را پیش از پیش با او محکم­تر و استوارتر گرداند.

امین یا رب العالمین

 

 

بسم‌الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا خلیفه الله فی ارضه

 

عزیزان ! به سرداب مطهر خوش آمدید.

این جا خانه امام زمان علیه‌السّلام است. سرزمین پدری او !

به آسمان که نگاه کنید شاهد پرواز فرشتگان خواهید بود و به زمین که بنگرید به خوبی می‌بینید که از این جا به همه ی عالم نور می‌بارد.

در این سرزمین آدمی احساس غربت نمی‌کند ! انگار سامرا را وطن خود می‌داند و این جا را خانه ی خود !

درست فهمیده‌اید. در سرزمین پدری امام زمان علیه‌السّلام حضور دارید و در این مکان بوی وطن می‌آید و هوای این شهر بر دل و جان انسان می‌نشیند.

به سرداب مطهر که وارد می‌شوید، اگر گوش جان را باز کنید انگار هنوز صدای مناجات آن حضرت را می‌شنوید که می‌گوید:

« خداوندا ! شیعیان ما، از شعاع نورانی ما آفریده شده‌اند و از طینت ما سرشته‌ شده اند. پروردگارا ! اگر معصیت، بین آنان و تو فاصله انداخته است، از نیکی و احسان ما به آنان عطا فرما تا شاید جایگاه‌شان بهشت برین گردد و از آتش دوزخ دور باشند ! »

 

آری این صدای آشنای اوست که برای من و تو دعا می‌کند و من و تو، با همه ی غفلت و فراموشکاری به خوبی می‌شنویم که او از خداوند برای ما طلب مغفرت می‌نماید. اوست که به یاد ماست و در رعایت حال ما کوتاهی نمی‌کند. هر چند ما هیچ گاه او را یاری نکرده‌ایم و حقوقش را ادا ننموده‌ایم و از غم غربتش نکاسته‌ایم.

در این جا و بدین بهانه برآنیم که با نگاهی به تاریخ زادگاه محبوب قلب‌مان حضرت مهدی علیه‌السّلام یاد او را بیش از پیش در وجودمان زنده نگاه داریم.

 

آمین یا رب العالمین



بسم‌الله الرحمن الرحیم

صلی الله علیک یا صاحب الزمان

 

 

غرفه 2

امام زمان علیه‌السّلام ظهور کرده‌اند. همه‌ی عالم به دست آن بزرگوار فتح شده است. دیگر کسی نیست که منادی کفر و ظلم و ستم باشد. همگان با یکدیگر مهربانند. دوستی و محبت در شهرها جاری است. آرامش و صلح جهان را پر کرده است و اینک بهشتی دیگر بر روی کره‌ی خاکی شکل گرفته است و انسانی از جنس نور بر گیتی حکمرانی می‌کند.

مشتاقان او برای دیدنش از هر سوی عالم به سمت مکانی در نزدیکی شهر کوفه به راه افتاده‌اند. محل اقامت مولایشان آنجاست. همان جایی که اقامت‌گاه ادریس پیامبر، ابراهیم خلیل و خضر نبی بوده است. همان جایی که رهگذر راهیان بهشت است. همان جایی که از خاکش پیامبران آفریده شده‌اند و محل نزول فرشتگان است. همان جایی که مقام صالحان است و عبادتش با عبادت در سرای رسول خدا صلی‌الله علیه و آله برابری می‌کند. همان جایی که هیچ غم‌زده‌ای نیست مگر اینکه داخل شود و غصه‌اش برطرف و حاجتش روا گردد.آری آنجا همان جایی است که دل هر زن و مرد مؤمنی به سویش پر می‌کشد. اقامت‌گاه دائمی و محل نیایش امام زمان علیه‌السّلام مسجد سهله است.

آنچه گفته شد مختصری از گفتار ستارگان هدایت- ائمه علیهم‌السّلام- در مورد مسجد سهله است. برای این که با این مسجد که رنگ و بوی امام زمان علیه‌السّلام با خشت خشتش گره خورده است بیشتر آشنا شویم به محضر امیر مؤمنان، علی علیه‌السّلام می‌رویم و از نسیم سخنان آن بزرگوار بهره می‌جوییم. ایشان می‌فرمایند:

 

« گویی با چشم خود می‌بینم که از وادی السلام عبور می‌کند، بر فراز اسبی که سپیدی پاها و پیشانی‌اش می‌درخشد. به سوی مسجد سهله در حرکت است و زیر لب زمزمه دارد و خداوند را اینگونه می‌خواند. لا اله الاّ الله حَقاً حَقَّا. »

 

و نیز امام صادق علیه‌السّلام می‌فرماید:

 

« مسجد سهله از آن بقعه‌هایی است که خداوند دوست دارد او را در آنجا بخوانند. شب و روزی نیست که فرشتگان به زیارت مسجد سهله بشتابند و در آنجا به عبادت حق تعالی نپردازند. اگر من در آن سامان سکونت داشتم هیچ نمازی را جز در مسجد سهله نمی‌خواندم. گویی فرود آمدن مهدی علیه‌السّلام را با خاندانشان در مسجد سهله با چشم خود می‌بینم.»

 

 آری، همان طور که امام صادق علیه‌السّلام فرمودند این مسجد خانه‌ی امام زمان علیه‌السّلام است. این همان مکانی است که در طول تاریخ دوستداران آن محبوب در آرزوی دیدار روی آفتاب پای به این سرای می‌گذارند. افراد بسیاری که قلبهایشان به امید زیارت او می‌تپد حضور آن پدر مهربان را با نظر لطف و مرحمت ایشان با همه‌ی وجود احساس کرده‌اند.

 

با هم می‌خوانیم حکایت یکی از این سعادتمندان را (تشرف یافتگان را)

 

]پخش قسمت اول نوار[

«صحبت رفتن به کوفه شد، می‌دانی که نمی‌شود کسی به نجف برود و زیارت مسجد کوفه و مسجد سهله را که نزدیک کوفه است فراموش کند. صبح سه‌شنبه‌ای بود که با همان دوستان همسفران راه افتادیم به طرف کوفه. از نجف تا کوفه راه چندانی نبود (نیست) یکی دو ساعت بعد در کوفه بودیم و برای زیارت راهی مسجد سهله شدیم. مسجد کوفه چندین قسمت دارد و هر کدام برای خود اعمالی و یکی دو ساعتی مانده بود که راه افتادیم و با دوستان نشستیم به مشورت، حرف بر سر این بود که مسجد سهله برویم یا برگردیم به نجف. من گفتم: امشب ، شب چهارشنبه است و شب مخصوص اعمال مسجد سهله. حالا که تا اینجا آمده‌ایم به مسجد سهله هم برویم. آن‌ها می‌گفتند: از اینجا تا مسجد سهله فاصله ی کمی نیست. اگر بخواهیم پیاده برویم طول می‌کشد به تاریکی شب می‌خوریم . آن هم با این اوضاع و احوالی که تعریف می‌کنند. همین مانده که گرفتار دزدان شویم و جان و مالمان را به غارت ببرند.

 دوستان ما می‌گفتند صلاح نیست شب را در بیابان باشیم. اما نمی‌دانم چه نیرویی مرا به طرف مسجد سهله می‌کشید. هر چه آن‌ها از خطرات راه می‌گفتند شور و شوقم به رفتن بیشتر می‌شد. داستان‌های زیادی از شب‌های چهارشنبه‌ی مسجد سهله شنیده بودم. می‌دانستم که خیلی‌ها در این شب‌ها حاجت خودشان را گرفته‌اند. با خودم گفتم چرا من یکی از آن‌ها نباشم. دوباره به آن‌ها گفتم وقت رفتن به مسجد سهله امشب است. اگر امشب نرویم شاید دیگر هیچ وقت قسمتمان نشود. ما هم که معلوم نیست تا شب چهارشنبه‌ی دیگر اینجا باشیم. بیایید به خدا توکل کنیم و برویم. آن‌ها گفتند حالا که اینطور است پس زود راه بیفتیم که به تاریکی شب برنخوریم. اما کمی طول کشید تامرد عرب مرکبی را مهیا کند و وقتی به سراغ ما آمد دوباره دوستان ما بنای مخالفت گذاشتند و گفتند: الآن خیلی دیر شده و صلاح در این است که به نجف بازگردیم.

دیگر اصرار فایده‌ای نداشت. من گفتم،من که تصمیم خودم را گرفته‌ام و به سهله‌ می‌روم. همسرم هم  گفت من نیز می‌آیم. دو زن دیگر هم با ما همراه شدند که چهار نفر شدیم و به راه افتادیم.»

 

]قطع نوار، ادامه توسط مجری گفته می‌شود[

مرد از جلو می‌رفت و همراهانش هم پشت سر او می‌آمدند. حالی داشتند و در دل از اینکه توانسته بودند به آرزویشان که زیارت مسجد سهله بود برسند خوشحال بودند. نزدیک غروب بود که به مسجد رسیدند. برخلاف انتظار تک و توک چند نفری در مسجد حضور داشتند. وقت نماز بود همگی وضو گرفتند و ابتدا نماز مغرب و عشا را به جماعت خواندند. سپس مرد به گوشه‌ای رفت و شروع به خواندن دعا کرد.

 

]پخش قسمت دوم نوار[

« ابتدا آرامشی داشتم، حال خوشی بود و با خدا راز و نیاز می‌کردم . وسط‌های دعا سرم را از روی کتاب دعا برداشتم و به اطراف نگاه کردم. هیچ کس به جز ما چهار نفر در مسجد نبود. همه رفته بودند. تعجب کردم. مسجد خالی خالی بود و خواستم دعا را ادامه دهم اما دلهره‌ای وجود را فرا گرفته بود. حالا حرف‌هایی که دوستانم درباره‌ی مسجد سهله گفته بودند و من به آن‌ها خندیده بودم جان می‌گرفت و سراغم می‌آمد. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. هیچ کس نبود. ما بودیم و مسجد سهله و یک شب پاییزی. چاره‌ای نداشتم، دعا را نیمه کاره رها کردم و کتاب را بستم. وقت می‌گذشت. باید زودتر به فکر چاره‌ای می‌افتادم. دست در جیب قبایم کردم و ساعتم را بیرون آوردم. ساعت نزدیک 8 بود و 2 ساعتی از شب گذشته بود. خود را به کنار پنجره رساندم. بیرون کاملاً تاریک بود به آسمان نگاه کردم و از میان تکه ابرها چند ستاره‌ی کم نور سوسو می‌زدند. هیچ رفت و آمدی نبود کمی دورتر مرد عربی که ما را به مسجد آورده بود پشت به مسجد روی سنگی نشسته و خود را با آتشی که روشن کرده بود گرم می‌کرد. با خود گفتم عجب کاری کردم. حالا خودمان هیچ دو نفر زن غریبه را هم با خودم راه انداختم و به اینجا آوردم. چطور می‌خواهم برگردم آن هم با این حرف‌هایی که درباره‌ی دزدان راهزن می‌زنند. اصلاً از کجا معلوم که همین مرد عرب خودش ما را دو دستی تحویل راهزن‌ها ندهد. به میان مسجد بازگشتم، گفتم حتماً نماز و دعای همسرم تمام شده و به فکر بازگشتن به کوفه است. به طرفم آمد، به من که رسید به چهره‌ام خیره شد و پرسید: چرا پریشانی ؟ گفتم اشتباه بزرگی کرده‌ایم. نباید از دوستانمان جدا می‌شدیم، می‌ترسم بلایی به سرمان بیاید. خنده‌ای کرد و گفت: ای مرد، از شما بعید است. مگر فراموش کرده‌اید که کجا هستی. این مسجد خانه‌ی خداست کجا امن‌تر از اینجاست. آن هم مسجدی که نام امام زمان علیه‌السّلام بر آن است. وسوسه‌ی شیطان را از سرت بیرون کن و به خود حضرت توسل کن. نگران چه هستی. راستش پاسخی نداشتم. اگر چه درست می‌گفت اما حرف‌هایش چیزی از اضطرابم کم نکرد. با خودم گفتم خوب است که از خود حضرت کمک بخواهم. می‌دانستم که گره‌ی کار بسته‌ی خیلی‌ها همین جا باز شده است. راه افتادم به طرف جایی که در میان مسجد است و به آن جا مقام حضرت مهدی علیه‌السّلام می‌گویند. گفتم حالا که قرار است به خود حضرت متوسل شوم خوب است این کار را در کنار مقام خودش انجام دهم. جلوتر رفتم.»

 

]قطع نوار، ادامه‌ توسط مجری[

عجیب بود، هر چه مرد به سمت مقام نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد اضطرابش کمتر می‌شد. احساس می‌کرد آرامشی وجودش را فرا گرفته است. اما عجیب‌تر از آن نور شدیدی بود که اطراف مقام را گرفته بود. ابتدا تصور کرد که ممکن است چند چلچراغ در آنجا روشن کرده باشند اما چنین نبود تازه نور چلچراغ و هم به این اندازه نبود. کمی جلوتر رفت و صدایی به گوشش رسید که با خدای راز و نیاز می‌کرد، ابتدا تصور کرد که ممکن است یکی از همراهانش است که در آنجا به راز و نیاز با خدا پرداخته است. کمی جلوتر رفت و صدای مردانه‌ای بر گوشش رسید که با خدای راز و نیاز می‌کرد مرد با اضطراب جلوتر رفت.

 

]پخش قسمت سوم نوار[

« کسی نشسته بود. امامه‌ی سیاهی بر سر داشت. گفتم شاید یکی از علمای نجف باشد. باید با او حرف می‌زدم و از او می‌خواستم تا با ما همراه شود و ما را به کوفه برساند. بالاخره دو نفر مرد بهتر از یکی بود. باید منتظر می‌ماندم که دعایش تمام شود بعد با او صحبت کنم. با فاصله‌ی کمی پشت سرش نشستم و به آوای دلنشین او گوش دادم. نوای دعا و مناجاتش شکوه و هیبتی به او می‌بخشید که سخن گفتن با او را برایم سخت می‌کرد. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و پیش رفتم سلام کردم، دستش را گرفتم و بوسیدم. حالا مرد در سکوت مهربانانه نگاهم می‌کرد. گرمای دستانش درد نهفته‌ای را که در جانم بود از میان برده بود. دوست داشتم دستش را همچنان در دست بگیرم. آرامشی که از انگشتانش می‌تراوید بر جانم می‌نشست. می‌خواستم دستان گرمابخشش را بر پیشانی بگذارم اما او آرام دستانش را کشید و به دعایش ادامه داد. با خود گفتم حالا که این مرد اینجاست و تنها نیستم خوب است که بنشینم و دعای نیمه کاره‌ام را به پایان برسانم. همان طور که پشت سرش نشسته بودم کتاب دعایم را باز کردم و مشغول به خواندن شدم. همه‌ی دعاهای مربوط به مسجد سهله را خواندم بعد هم زیارت مخصوص امام زمان علیه‌السّلام را شروع کردم.»

 

]پخش زیارت آل یاسین [

 

سلامٌ علی آل یاسین           السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته

السلام علیک یا باب الله و دیان دینه      السلام علیک یا خلیفه الله و ناصر حقه

 

 

]ادامه نوار[

« از خواندن باز ایستادم، عجیب بود، هر بار که من یکی از سلام‌ها را بر زبان می‌آوردم مرد غریبه کمی رویش را برمی‌گرداند و زیر لب چیزی می‌گفت. زیارت را ادامه دادم.

السلام علیک یا حجة الله و دلیل ارادته

السلام علیک یا تالی کتاب الله و ترحمانه

باز هم سرش را برگرداند و چیزی گفت. باید می‌فهمیدم چه می‌گوید، دوباره خواندم.

السلام علیک فی آناء لیلک و اطراف نهارک

السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه

این بار خوب گوش دادم و فهمیدم که چه بر زبان می‌آورد. او پاسخ سلامم را می‌داد. پیش خودم گفتم: من به امام زمان سلام می‌کنم و این مرد غریبه جواب مرا می‌دهد. حالا مرد رویش را به طرفم کرده بود. چهره‌اش مملوّ نور و روشنی بود و از چشمانش مهربانی و لطف می‌بارید.

برلبانش لبخندی دیده می‌شد. مبهوت نگاهش بودم. زبانم از حرکت باز ایستاده بود. اعتراضم را فراموش کردم و فقط چشم به چشم‌های مهربانش دوختم. کم کم لبهایش به آرامی تکان می‌خورد و چیزی می‌گفت. (( دعایت را با آرامش بخوان و نگران نباش.)) می‌خواستم بگویم نگران راه هستم. اما او ادامه داد: ((سفارش کردم شخصی با دوستانش همراهتان باشد و شما را به مسجد کوفه برساند. دیگر نگران چه چیز هستید؟)) خواستم بگویم که کمی نگران راه هستم که گفت فقط یادتان باشد شام آن‌ها را بدهید. نکند که گرسنه بمانند. چنان با استواری از آدم‌هایی که آن‌ها را نمی‌شناختم سخن می‌گفت که اطمینانم جلب شد. مرد دوباره رویش را برگرداند و به عبادت مشغول شد. به سرعت دعایم را تمام کردم. می‌خواستم با او حرف بزنم. کمی خود را جلوتر کشیدم. غریبه نیز دعایش را تمام کرده بود. رویم را به طرفش کردم و بریده بریده گفتم: ((خدا، خدا به شما خیر بدهد که مرا از نگرانی نجات دادید. از شما می‌خواهم برایم دعا کنید. به دعای شما نیازمندم.)) غریبه نگاهم می‌کرد. دست و پایم را گم کرده بودم. هیبت و شکوهش به لکنتم انداخته بود.

کمی صبر کردم تا بر خودم مسلّط شوم. می‌خواستم خواسته‌هایم را به او بگویم. نمی‌دانستم چرا می‌خواهم از آرزوهایم با او بگویم. فقط حس می‌کردم می­توانم با اودرد دل کنم واز آرزوها­یم با او حرف زنم. به او گفتم: آقا وضع خوبی نداریم. از خدا بخواهید فقر و تنگ‌دستی را از خانواده‌ی ما دور کند. راستش به دست آوردن رزق و روزی حلال کار سختی شده است. نمی‌دانید خرج همین سفر را با چه مشقتی جور کردم. مرد سرش را پایین انداخته بود و گوش می‌داد. سکوت کردم تا پاسخش را بشنوم. رویش را به طرف من برگرداند و گفت: (( باشد. روزگارت بهتر خواهد شد و از این فقر نجات پیدا خواهی کرد.)) حالا دومین خواسته‌ام را آسان‌تر به زبان آوردم.

آقا من خیلی دوست دارم وقتی که از این دنیا می‌روم در کربلا دفن شوم و می‌خواهم در کنار حسین ‌بن علی باشم. اما، اما نمی‌دانم، آیا چنین چیزی ممکن است یا نه. غریبه با آرامش پاسخ داد. (( نگران نباش. به این آرزویت هم خواهی رسید و در خاک کربلا نزدیک جدّم حسین(علیه‌السّلام) مدفون خواهی شد. )) خوشحال شدم. احساس می‌کردم وعده‌هایش انجام شدنی است. این بار به او گفتم: (( کاش فرزندی داشتم تا به او وصیت می‌کردم مرا در کربلا به خاک بسپارد اگر چه آن طور که شما گفتید خیالم آسوده شد. راستش خیلی دلم می‌خواهد تا من و همسرم صاحب فرزندی شویم. حالا مرد سرش را به آرامی تکان می‌داد گویی این بار پاسخش فرق می‌کرد. ساکت شدم رو به من کرد و گفت: (( این کار دیگر به دست ما نیست. )) ناراحت شدم، می‌خواستم اصرار کنم اما در چشمانش چیزی را می‌خواندم. نگاهش می‌گفت خودت اختیارش را از دست ما گرفتی. برقی همه‌ی وجودم را گرفت. به سال‌های پیش بازگشتم درست است. خودم چنین کردم. خودم یک روز در حرم امام رضا علیه‌السّلام ایستادم و گفتم آقا فلان زن را قسمتم کنید تا همسرم شود اگر چه فرزندی از من باقی نماند. حالا احساس می‌کردم دعای روزگار جوانی‌ام کار خود را کرده و اصرار بیهوده فایده‌ای ندارد. حالا همسرم نیز به کنار من آمده بود احساس می‌کردم هیجان وجودش را گرفته. اجازه گرفت تا خواسته‌هایش را بر زبان بیاورد. مرد گوش می‌داد و همسرم در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و صدایش می‌لرزید گفت: آقا من چند خواسته دارم. اولش مشکل فقر و نداری است. مرد پاسخ داد (( آن که درست شد خواسته‌ی دیگرت چیست. )) حالا او نیز راحت‌تر با غریبه سخن می‌گفت راستش من و این مرد سال‌هاست که در کنار هم با خوشی زندگی می‌کنیم. اگر چه همیشه با فقر دست و پنجه نرم کرده‌ایم. اما با محبت و مهربانی همه‌ی مشکلات را پشت سر گذاشتیم. همه‌ی تلاش من این بود، که سید در علم و فقه به جایی برسد و دردی از مردم درمان کند. راستش بدون او زندگی برایم سخت است. او مرد بسیار مهربانی است و  نمی‌خواهم روزی برسد که من باشم و در کنارم نباشد. می‌خواهم دعا کنید من زودتر از او از دنیا بروم. و او با دستان خودش من را در قبر بگذارد. حالم دگرگون شده بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم همسرم چنین آرزویی داشته باشد. می‌خواستم بگویم نه آقا چنین دعایی نکنید که مرد گفت. (( باشد. زودتر از همسرت از دنیا خواهی رفت و او تورا به خاک خواهد سپرد.)) همسرم ادامه داد که آخرین آرزویم این است که قبرم در مشهد باشد یا در کربلا، مرد این را هم پذیرفت.»
 
دوست عزیز ؛
چنانچه از بسته ی تبلیغی پیش رو رضایت داشته اید ، خوشحال می شویم که ایده های خود را در این زمینه با ما به اشتراک بگذارید.
ایده های خود را می توانید از طریق این لینک برای ما ارسال نمایید .

نظرات شما (1)

  • | 07 دی 1398 در ساعت 12:12 |

    عاااااااااااااااااااااااااااالی بود خداقوت ان شالله شاهد توفیقات آتی شما عزیزان باشیم
    اگر امکان دارد متناسب با بانو امین نیز مطالبی گذاشته شود
    بازم ممنون

نظر دهید

شما به عنوان مهمان نظر ارسال میکنید.